#باغ_پاییز_پارت_318


-میدونم. اما واقعاً اینطوره؟

صدای موزیک که ناگهانی با صدای بلند چخش شد باعث شد با وحشت از جا پریده و دست بهار رو بفشارم. بهار که خودش هم ترسیده بود جلوی رویم ایستاد و به من نگاه کرد و من بی اختیار به خنده افتادم و او هم خندید.

هر دو بدون اینکه قصد صحبت کردن داشته باشیم به سمت باغ به راه افتادیم و ترک سالن کردیم. هوای خنک داخل باغ مور مور خاص و دلپذیری به پوستم بخشید. با شوق دستهایم رو در هم گره کردم و گفتم:

-ووی چه سرده...

بهار خندید و گفت:

-پاییز سرما میخوری. این هوا واسه خودت و بچه ات خوب نیست.تو هنوز خیلی ضعیف هستی...

با خنده گفتم:

-نترس بادمجون بم افت نداره...

با صدای بلندی خندید و من دستش رو گرفتم و هر دو به سمت استخری که در مرکز باغ بود رفتیم. اب داخل استخر چنان برقی میزد که به من چشمک میزد. مهتاب تن عریانش رو روی اب پخش کرده بود و باد به موج ها حرکت میدادند و با هر تکانی تن عریان مهتاب رو نوازش میکرد. هنوز صدای موسیقی می امد و به قدری صدا شاد و قشنگ بود که دستهایم به رقص در امده بود. بهار که شیطنت رو در نگاهم میخواند و من خودم حس شاعر شدن بهم دست داده بود دست او را گرفتم و با هم به داخل سالن برگشتیم.


romangram.com | @romangram_com