#باغ_پاییز_پارت_314


-یعنی پیروز هم؟؟

-نه اون نیومده.

نفس راحتی کشیدم و پیش خودم گفتم که این دختر دیونه است. برای چی کیانوش رو دعوت کرده و از ان بدتر پیمان رو. کسی که خوب میدونست من و او با هم دشمنی خونی داریم. با یاداوری این موضوع که بار اخر او رفتار من رو تلافی نکرده تیره پشتم لرزید و با خودم گفتم خدا کنه که رفتار بچه گانه اون روز من رو فراموش کرده باشه. اما باز بر خودم نهیب زدم که پاییز تو خودت جای پیمان بودی و یکی اونجوری جلو مامان ابروت رو میبرد فراموش میکردی؟ پیش خودم گفتم من چه کارهایی میکردم و با این فکر لبخندی روی لبم پدیدار شد. بنفشه که تمام حواسش به من بود با دیدن لبخندم گفت:

-راستی لباست خیلی قشنگه بهت میاد.

و بعد چشمکی زد . خنده ام گرفت. با نگرانی زیر چشمی به احمد که نگاهش به میان جمعیت بود نگریستم و پرسیدم:

-تابلو نیست که؟

بنفشه خنده پر شیطنتی کرد و بعد گفت:

-بهت که گفتم هفت ماهتم بشه...

میان حرفش دویدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com