#باغ_پاییز_پارت_225

-چته؟

-ببینم این دختر چرا اینجوری نگات میکنه؟

سریع مسیر نگاهش رو دنبال کردم. او هنوز هم با همان نگاه کینه توزانه به من خیره شده بود. این بار عصبی شدم. چه دلیلی داشت که او اینطور با تمسخر به من نگاه کند؟ برای اینکه عصبانیتم کار دستم ندهد نفس عمیقی کشیدم و چشمانم رو بستم که در همون حال صدای بنفشه رو شنیدم که رو به نگار گفت:

-نگار جان نمیخوای این دوستتون را به ما معرفی کنی؟

چشمانم رو باز کردم و در دلم قربان صدقه بنفشه رفتم. حقا که دختر ماهی بود. نگار با لبخند گفت:

-ای وای ایشون رو از قلم انداختم.

و بعد با دستش ان دختر را نشان داد و گفت:

-ایشون یگانه جون هستند از دوستان فرهاد خان.

فرهاد یکی از دوستنان صمیمی سروش بود. نگاه پر تمسخر دختر به لبخند باز شد و من و بنفشه هر دو با هم گفتیم:

-خوشبختم

romangram.com | @romangram_com