#باغ_پاییز_پارت_224
-راستش چند شب پیش به خواستگاری ام امدند.همراه خانواده اش. با ذوق دستش رو گرفتم و گفتم:
-راست میگی؟
سرش رو تکان داد و گفت:
-از نظر خانواده ام مقبول و مورد پسند بود. خانواده متین و مودبی داشت .مادرش به قدری بامحبت بود که در همان بدو ورود مهرش به دلم نشستن.
حسرتی به دلم چنگ زد. ای کاش من هم مادر شوهری با محبت داشتم در حالی که مادر شوهر من چشم دیدنم را نداشت.
-همون شب صحبت های فرعی و اصلی انجام شد و به پیشنهاد من ازدواجمون به اتمام این سال موکول شد. یعنی بعد از گرفتن فوق دیپلمم با خیال راحت ازدواج میکنم و بعد به درسم ادامه میدهم.
-احمد با ادامه تحصیلت مشکلی نداره؟
-نه چرا باید مشکلی داشته باشه؟
با حسابی سرانگشتی ازدواج بنفشه و احمد رو به تابستان سال بعد انداختم. تنها چند ترم یک ترم به انتهای درسش مانده بود. در دلم ارزوی سعادت و خوشبختی را برای بنفشه و احمد کردم. انها از هر جهتی لایق همدیگه بودند. دوست نداشتم از بنفشه در رابطه با کیاونوش بپرسم مسلماً او با این قضیه کنار امده بود چون رفتارش نشان نیمداد که از احمد بدش بیایید برعکس به او علاقه مند هم بود و احمد هم که از ابراز علاقه حتی در حضور دیگران ابایی نداشت و با رفتارش علاقه اش رو به بنفشه نشان میداد. من هم باید همانند بنفشه درسم را ادامه میدادم و تصمیم نداشتم تنها فوق دیپلم اکتفا کنم.هنوز ذهنم درگیر حرفهای او بود که نیشگونی از دستم گرفت.
romangram.com | @romangram_com