#باغ_پاییز_پارت_211

-بعد از اینکه زیر پام خالی شد و توی اب فرو رفتم چه اتفاقی افتاد؟

-لحظه های سخت و کشداری بود. توی این دو روزی که در بیهوشی به سر میبردی کار و زندگی من شده بود که بالای سرت بشینم و برای بهوش اومدنت دست به دعا ببرم.

-تنها چیزی که به یاد دارم اب فراوانی بود که وارد دهانم شد.

دستش رو روی سرم کشید و زمزمه کرد:

-پاییز به محش اینکه تو چنگال بی رحم اب اسیر شدی وحشت کردم. برای لحظه ای فکرم از کار افتاد و نمیدونستم چی کار کنم. هنوز گوشی موبایلم توی دستم بود. یک لحظه نگاهم به عکست که روی صفحه مانیتور گوشیم بود افتاد و فقط فهمیدم که اگر دیر بجنبم برای همیشه از دستت میدم. فاصله ات با من هر لحظه زیاد میشد و من باید با انتهای سرعتم به سمتت میومدم.

-دریا یهو مواج شد. موج ها از هر سمتی حمله ور شده بودند و حس میکردم که اون دریا ارامگاه من و تو میشه.

-با اینکه چشمام به سختی میدید اما تا جایی که میتونستم جلو بغم رو گرفتم و در حالی که با همه وجودم خدا رو به نام میخوندم به سمتت اومدم.

-میشنیدم. صدات به قدری سوزناک بود که با شنیدن صدات به گریه افتادم.

-همون خدا به دادم رسید و تو رو که نیمه جون شده بودی از زیر امواج اب بیرون کشیدم. در حالی که هیچ امیدی به زنده موندنت نداشتم سعی میکردم خودم رو اروم نشون بدم اما تنها خدا میدونست که چه حالی دارم.

-میخواستم برم. نزاشتن. ابرهای مزاحم از زیر پام خالی شدن و من به پایین پرت شدم.

romangram.com | @romangram_com