#باغ_پاییز_پارت_210
-اره خوبم. چه اتفاقی افتاد سروش؟
الان حالت خوب نیست عزیزم بهتر که شدی برات تعریف مکنم.
-نه خوبم بگو میخوام بدونم.
-پاییز جان پزشک معالجت برات مسکن تزریق کرده به زودی به خواب میری.
سرم رو برگردوندم و از پنجره اتاق خواب به بیرون نگاه کردم. دریا در اسمان با غروب پیوند خورده بود و غروب با سرمستی لبهای ابی اسمان رو مبوسید و غرق در لذت میشد و به امید بوسه ای دیگر مستانه برای خوابی شیرین به یاد یار فرو میرفت. نوازش دست سروش روی موهایم من رو به خلسه ای شیرین فرو برد. چشمانم رو از غروب خورشید گرفتم و با خودم زمزمه کردم که یعنی چند وقت است که در بیهوشی سپری کرده ام؟ نوازش عاشقانه سروش به روی موهایم لذتی بی نهایت به من دست داد. سرم رو برگردوندم و نگاهش کردم. سروش با لبخند نگاهم میکرد. وقتی نگاهم رو دید زمزمه کرد:
-پاییز توی این مدت فهمیدم که بدون تو نمیتونم زندگی کنم. پاییز داشتم پس می افتادم. حتی فکر اینکه امکان داشت تو رو برای همیشه از دست بدم ازارم میده. پاییز تو رو به خدا هیچ وقت من رو ترک نکن.
وقتی اشکش روی گونه ام چکید لرز کردم. با سر انگشتم اشک رو از روی گونه ام پاک کردم و زمزمه کردم:
-سروش چه اتفاقی افتاد؟
-حتی یاداوریش ازارم میده حتی دوست ندارم که باز هم به اون لحظه های پر از تنش و اضطراب فکر کنم.
romangram.com | @romangram_com