#باغ_پاییز_پارت_187

سرم رو تکون دادم. میدونستم که حرفهاش بی چون و چرا درست و منطقیه ...

زمانی که کامیار هم به جمعمان اضافه شد همه دور میز جمع شدیم و شام خوردیم. جو اونقدر مهربان و شاد بود که دلم نمیخواست لحظه ها تمام شود. هم من و هم سروش هر دو میخندیدم اما تا ان لحظه رودررو با هم به صحبت نپرداختیم. دلم نمیخواست که ماماینا متوجه ناراحتی مان شوند برای همین میخندیدم و او هم مثل من . بعد از اینکه شام رو خوردیم همه در پذیرایی کنار هم جمع شدیم و به صحبت پرداختیم . کامیار رشته کلام روبه دست گرفته بود و از اتفاقات اخیری که در جامعه افتاده بود با سروش صحبت میکرد. مامان هم بی حواس به ما چایی اش رومینوشید و به تلوزیون نگاه میکرد و من و بهار هم باز گرم صحبت بودیم و من پرسیدم:

-راستی بهار همون دختره که تو کلاستون بود چی شد؟

او چشمانش رو تنگ کرد و پرسید:

-کی رو میگی؟

-بابا همونی که زنداداشش رو تسخیر کرده بود فکر کنم اسمش بنفشه بود درسته؟

-اهان همونی که هانیه رو تسخیر کرده بود رو میگی؟

-اره چی شد؟

-دو سه جلسه بعد بالاخره رضایت داد و به کانال نور رفت.

-یعنی الان دیگه نیست؟

romangram.com | @romangram_com