#باغ_پاییز_پارت_183

مامان به جای بهار جواب داد:

-نه سروش جان ما کجا بیاییکم؟ دارید به سلامتی میرید ماه عسل باشه یه موقع دیگه ...

-نه بابا مادر جان شما که غریبه نیستید. با شما بیشتر خوش میگذره مگه نه پاییز؟

چشمانم از شدت تعجب گرد شده بود. این دیگر چه جورش بود؟ سروش قصد ازارم رو داشت یا جداً به ماماینا تعارف میکرد؟ سروش وقتی نگاه متعجب من رو دید با لبخند ابروانش رو بالا برد که من در همان حال سر برگردوندم و گفتم:

-راست میگه مامان. بیایید بریم. اصلاً چرا به فکر خودم نرسید؟ بهار به کامیار هم بگو میریم دور هم خوش میگذره ...

حالا نوبت من بود که حرص سروش رو در بیارم. اخ که چقدر کودک بودم و نمی فهمیدم سروش قصد محبت دارد نه لجبازی کودکانه با من. حیف که اینها رو دیر فهمیدم. زمانی که ...

مامان سروش رو قانع کرد که یان سفر رو با هم برویم و در سفر بعدی حتماً به همراهمان خواهد امد. من از کنار سروش بلند شدم و به اشپرخانه رفتم تا به بهار در تهیه شام کمک کنم و سروش در پذیرایی با مامان گرم صحبت بود. بهار با شیطنت چاقویی رو به دستم داد تا سالاد رو درست کنم و بعد گفت:

-خوب عروس خانم خوش میگذره؟

لبخند زدم و گفتم:

-هنوز باورم نمیشه که این مراسم متعلق به من بوده باشه. بهار در ذهنم عروسیمون رو طور دیگه ای تصور میکردم. در جمع خانوادگی تصور میکردم . اما با دیدن ان همه مهمان. با رفتن به اتلیه و باغ و فیلمبرداری که از ما شد ... هنوز هم حس میکنم خواب میبینم. بهار سروش خیلی مهربونه . اما هنوز میترسم. هنوز از فردامون میترسم از اتفاقاتی که قراره سرمون بیاد میترسم.

romangram.com | @romangram_com