#باغ_پاییز_پارت_181
-ببینم عروس خانم زندگی متاهلی چطوره؟
بی اختیار از دهانم پرید و گفتم:
-مردشورش رو ببرن ....
چشمان بهار از شدت تعجب گرد شد و نگاهم کرد . وقتی فهمیدم چه گندی زدم لبم رو به دندان گرفتم و با خنده گفتم:
-شوخی کردم. خیلی خوبه بهار ...
و او خندید در حالی که در نگاهش چیز دیگری میخواندم. چیزی مثل شک، دو دلی ...
کنار او روی کاناپه نشستم و همانجا شالم رو از روی سرم برداشتم. سروش به کنارم امد و پهلویم نشست. با دیدن مامان که تمام حواسش به من بود به روی او لبخند زدم و خودم رو جا به جا کردم. نگاهی به ساعت دیواری انداختم و گفتم:
-کامیار امروز کلاس داشت؟
بهار سرش رو تکون داد و به همراه مامان به اشپزخانه رفت و در همون حال گفت:
-تو چی کار میکنی؟
romangram.com | @romangram_com