#باغ_پاییز_پارت_166


-مگه سروشت مرده که دلتنگی عزیزم...

-خدا نکنه . زبونتو گاز بگیر..

-آهان فدات بشم بخند برای سروش تا اون صورت خشگلت رو ببینم...

خنده ام شدت گرفت و او هم به خنده افتاد.

زمانی به این باور رسیدم که امشب به نوعی شب عروسیم محسوب میشود که موهای سرم رو با تاج نقره ای پوشاندند و چهره ام رو ارایش کردند. لباسم به تنم زیبا شکل گرفته بود . درست بود که به عروس ها شبیه نبودم اما چهره ام چیزی از زیبایی کم نداشت. خانم ارایشگر با لبخند گفت:

-تو اولین عروسی هستی که لباس عروس به تن نداری.

لبخند زدم و بی اختیار کلمات بر زبانم جاری شد.

-شاید لباس عروس به تن نداشته باشم اما همسری به مهربانی سروش دارم که برایم دنیایی ارزش دارد.

چشمان ارایشگر از تعجب گرد شد و من هم خودم خنده ام گرفت. چیزی رو به زبان اورده و انکار کرده بودم که چند لحظه قبل خودم افسوسش رو میخوردم. اما راضی و خوشحال برای خودم سر تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم.


romangram.com | @romangram_com