#باغ_پاییز_پارت_165
-با تمام وجود میپذیرم ....
این بار صدای هلهله بلند تر از قبل بود. مامان با عشق در حالی که در چشمان زیبایش نم اشک نشسته بود مشتی تقل به سرمان ریخت و بهار گونه ام رو بوسید . از سمت مامان و بهار سینه ریزی زیبا به عنوان هدیه دریافت کردم. از این کار مامان به شدت شوکه شدم. مطمئن بودم که پول سینه ریز بسیار زیاد است اما مامان چرا اینکار رو کرده بود؟ هنوز با بهت داشتم به مامان نگاه میکردم که سروش از جا بلند شد و به جای من دست مامان رو بوسید و رد حالی که او رو به اغوش میکشید زمزمه کرد:
-مادر جام شرمندمون کردید . به خدا راضی به زحمتت نبودم. همین که پاییزعزیزم روبه من دادی یک دنیا ازت ممنونم.
آخ خدای من چقدر زیبا حرف میزد. به راحتی مامان رو راضی میکرد. او خوب بلد بود که با زبانش همه را نرم کند. اما واقعیت اینجا بود که در کلامش هیچ نوع ریایی نبود. او چنان زیبا کلمات رو بهم میبافت که من حس میکردم برای انها ساعتها وقت صرف کرده است. در صورتی که اصلاً اینطور نبود.
هر چه اصرار کردم که بهار هم همراه من به ارایشگاه بیاید او گوش نکرد و گفت که به همراه مامان به خانه میرود تا او ناراحت نباشد و من تنها در حالی که سروش همراهم بود به سمت ارایشگاه رفتیم. حالا دیگر به عنوان همسرش رد کنارش جا گرفته بودم بی اختیار اخم کرده بودم و ابروانم سخت در هم گره خورده بود.شاید علتش حس دلتنگی بود که از الان گریبانم رو گرفته بود. دوری از مامان و بهار خیلی برایم سخت بود.. سروش با درک حالم دستم رو گرفت و در حالی که با یک دست رانندگی میکرد گفت:
-پاییزخشگلم قرار نیست که برای همیشه از ماماینا دور بشی. هر وقت دلت خواست میتونی بری پیششون.
سرم رو برگردوندم و بی اختیار به گریه افتادم. سروش که هول کرده بود گفت:
-وای پاییزحرف بدی زدم عزیزم؟ ناراحت شدی؟ معذرت میخوام.
حرفش من رو در میان گریه به خنده انداخت و گفتم:
-نه دلتنگم سروش ...
romangram.com | @romangram_com