#باغ_پاییز_پارت_160


-قربون اون چشمات بشم. ترو خدا گریه نکن. اشکهای تو جیگرم رو اتیش میزنه ...

لبخند زدم. راسته که میگن خنده تلخ من گریه غم انگیز تراست.

سروش و من در جوار هم در حالی که دستهایمان در هم و نگاهمون در هم گره خورده بود. در حالی که هر دو نیازمند محبت هم بودیم هم قسم شدیم که برای همیشه با هم بمانیم. برای همیشه و تا همیشه و تا همیشه و مگر مرگ ما رو از هم جدا کنه.

بعد از اینکه از رستوارن برگشتیم عقربه های ساعت ساعت پنج بعدازظهر رو نشون میداد و هیچ کدوم از ما حوصله حرف زدن هم نداشتیم. بعد از جو سنگینی که در رستوارن ایجاد شد حالا هر دوی ما در فکر بودیم و پیش خودمون فکر میکردیم که چقدر فاصله میان شادی و غم کمِ. مامان راست میگه که فاصله بین غم و شادی یک تار موِ. یک تار مو؟ حالا به یقین رسیده بودم که در یک لحظه میتونیم صد و هشتاد درجه تغییر کنیم. یعنی فاصله بین خوشبختی و بدبختی هم همین قده؟ یک تار مو؟ نفس عمیقی کشیدم و چشمم رو به جاده دوختم. تنها صدای موزیکی که از ضبط پخش میشد سکوت میان ما رو بهم میزد.



زمانی که چشمام رو باز کردم. خودم رو در مقابل منزلی شیک دیدم. با تعجب به سروش نگاه کردم و پرسیدم:

-اینجا کجاست؟

یک تای ابروش رو بالا انداخت و با لحنی بانمک گفت:

-کلبه ای محقر برای گذراندن زندگی دو عاشق ...


romangram.com | @romangram_com