#بد_خون_پارت_116

این کتاب در سایت نگاه دانلود ساخنه ومنتشر شده است

www.negahdl.com

***

چشم‌های ماری‌اش قرمز شده بودند و روی صورتش نوشته‌های عجیب غریب درآمده بود. به طرف الکساندر رفت و او را محکم به دیوار کوبید. الکساندر از درد توی خودش جمع شده بود.

ـ من برگشتم الکساندر، به لطف این دختر انسان

به طرف نگار دست کشید. نگار سعی داشت دست‌های لرزانش را آرام کند. جاگر ادامه داد:

ـ من و تو هردو باهم دوست بودیم؛ ولی مشکل اینجا بود هردو عاشق سارا شدیم... اگه من با داشتن سارا قوانین رو زیر پا می‌ذاشتم؛ اما تو هم همین کار رو کردی؛ ولی کسی نفهمید.

دستانش را دور گردن الکساندر حلقه کرد.

ـ آخرین باری که بدنم رو با نقره سوزوندی بهت گفتم که بر‌می‌گردم. وقتی تمام خون بدنم رو ازم گرفتی من هنوز امید داشتم که از کارت دست می‌کشی؛ ولی این کار رو نکردی.

فشار دست‌هایش را بیشتر کرد. الکساندر در حال خفه شدن بود. سارا مانی را روی زمین گذاشت و به طرف الکساندر و جاگر رفت. دستش را روی دست جاگر گذاشت که جاگر با دستش او را به طرف دیگر پرت کرد. مانی به پاهای نگار چنگ زد. جاگر توی صورت الکساندر داد زد:

ـ‌ تو باز قوانین رو زیر پا گذاشتی؛ ولی من دست خالی نمیرم.

با نفرت نگاهش را به سمت سارا پرت کرد.

ـ تو حتما با من خوشبخت‌تر نمیشدی، من یک خونخوارم.

با سرش به بدخون‌هایی که روی دیوار چسبیده بودند، اشاره کرد. بدخون‌ها جیغ کشان به طرف نگار آمدند. نگار خود را عقب کشید که دست و پای نگار را گرفتند. جاگر قهقه‌ای وحشتناک زد.

ـ انتخاب شده مال بدخون‌هاست، ماله منه قراره بشم همون جاگر قدیمی دوست قدیمی.

الکساندر را از جایش بلند کرد و کنار سارا پرت کرد. با پوزخند نگاهی به مانی کرد.

ـ‌ اون حتما گذشته و آینده‌ای شبیه به من خواهد داشت.

نگار با وحشت نگاهی به بدخون‌هایی که دست و پایش را گرفته بودند، کرد. آب دهانشان برای مکیدن خون نگار به راه افتاده بود. یکی از بدخون‌ها صورتش را به صورت نگار نزدیک کرد و جیغی کشید. نگار از درد کر کننده گوش‌هایش چشم‌هایش را بست. بد‌خون دستش را روی گردن نگار گذاشت و فشار داد که باعث شد چشم‌های نگار بسته شود و چیزی نفهمید.

***

romangram.com | @romangram_com