#بد_خون_پارت_115
ـ این رو یادت باشه دختر انسان که اگه بخوای کار اشتباهی انجام بدی تو هم کنار خانوادهات دفن میشی.
نگار تمام دیشب را از ترس نخوابیده بود، یک لحظه به ذهنش خطور کرد که خود را بکشد؛ ولی بعد با درماندگی روی تختش افتاد.
نزدیکهای صبح بود که نگار وحشت زده از خواب بیدار شد، نگاهی به اطرافش انداخت؛ اما او در خانه خونآشامها بود و خبری از بدخونها نبود.
نگار نمیدانست که شب قرار است چه اتفاقی برایش بیفتد.
موقع شام بود، نگار حس بدی داشت. سارا هم سعی میکرد به چشمان نگار نگاه کند. کوروس هم آب پاکی روی دست نگار ریخته بود و گفته بود:
ـ ببین نگارحس من نسبت به تو یک حس زود گذر بود، لطفا فراموشش کن.
دروغ چرا، ناراحت شده بود. نگار نباید مثل دخترهای جوان تازه به دوران رسیده رفتار میکرد.
ـ چیزی شده نگار؟
با صدای سارا به خودش آمد.
ـ نه.
ـ من میدونم کوروس چی گفته... عشق قدیمیش داره برمیگرده عزیزم، اون رو ببینی عاشقش میشی.
نگار لبخندی زد و خودش را با غذایش سر گرم کرد. حس میکرد هوا به طور عجیبی سرد شد، نگاهی به زیر میز انداخت. مه کف اتاق را پر کرده بود. سارا نگاهی وحشت زده به الکساندر انداخت، الکساندر مانی را از روی صندلیاش برداشت و او را به آغوش کشید، سارا مضطرب گفت:
ـ باید قایم شیم، بدخونها نزدیکند.
همین که خواستند از پلهها بالا بروند در ورودی به شکل وحشتناکی باز شد. صدای جیغ هر لحظه نزدیک میشد. اول چند نفر از بدخونها در حالی که چهار دست و پا روی دیوار راه میرفتند وارد اتاق شدند. وحشتناک زشت بودند. بعد از آنها جاگر همراه چند زن و مرد وارد اتاق شد. الکساندر هردو دستش را روی سرش گذاشت، چند بار دهانش را برای زدن حرفی باز و بسته کرد؛ اما حرفی به ذهنش نرسید. جاگر لبخند وحشتناکی زد.
ـ سلام دوست من.
میز وسط اتاق را که نگار ظرفیت آن را دویست نفره تخمین زده بود، از وسط به دو نیم کرد. با قیافه وحشتناکش نعره کشید.
ـ چرا با من اون کار رو کردی؟
***
romangram.com | @romangram_com