#بد_خون_پارت_107
نگار نگاهی به رویا انداخت به نظر رنگ پریده میآمد.
ـ اگه الان من رو ببینه چه کار میکنه؟
کوروس کمر نگار را گرفت و او را بالا کشید.
ـ لطفا اینقدر خم نشو، احتمالا خون رو تا ته میمکه.
نگار نگاهی وحشت زده به کوروس انداخت.
ـ اینجا کجاست؟
ـ نمیشه به انسانها گفت، باید یک خونآشام باشی.
نگار اخمی کرد و گفت:
ـ داری من رو به خونآشام بودن تشویق میکنی؟
کوروس دستش را دور شانهاش انداخت.
ـ نه اینطور نیست.
نگار خمیازهای کشید.
ـفکر کنم خوابم میاد، بهتر نیست بریم؟
دیشب را روی تخت کوروس خوابیده بود، البته کوروس خودش در تابوتش میخوابید، به گفته خودش تابوتش گرم و نرمترین جای دنیاست. سر میز صبحانه نشسته بودند، نگار نگاهی به گردن سارا انداخت. جای دندانهای الکساندر کمی متورم بود. سارا با لبخندش حواس نگار را پرت کرد. الکساندر با عشق خاصی به پسرش نگاه میکرد و کوروس هم سر میز حضور نداشت. سارا با لبخند گفت:
ـ الکس امروز میخوام بعضی جاها رو به نگار نشون بدم.
الکساندر در حالی که داشت از آن معجون قرمز رنگ یا همان خون مینوشید، گفت:
ـ خیلی خوبه عزیزم، بالاخره اون فقط تا یک روز دیگه انسانه.
بعد لبخند لجوجانهای به نگار زد، نگار دستهایش را مشت کرد. سارا با اعتراض گفت:
romangram.com | @romangram_com