#بد_خون_پارت_106

ـ دروغ نگو، میدونم تو ذهنت چی می‌گذره.

راهش را کشید و رفت. نگار به دنبالش دوید و گفت:

ـ می‌دونی رویا کجاست؟

امیر سرش را بالا و پایین کرد.

ـ می‌تونم ببینمش؟

ـ نه اون تازه خون‌آشام شده و به بوی انسان‌ها حساسه... نمی‌خوای که برای همیشه جفت یک خون‌آشام زن بمونی؟

نگار سرش را به معنی نه تکان داد و به بازوی کوروس چنگ زد.

ـ امیر، همه این اتفاق‌ها تقصیر منه؟

کوروس دستش را پشت کمر نگار گذاشت و او را به خود نزدیک‌تر کرد.

ـ من رو به اسم واقعیم صدا کن، تقصیر تو نه، تقصیر پدرت... نمی‌خوام اذییت بشی؛ ولی فقط تا سه روز مهلت داری که انتخاب کنی بمیری و یا خون‌آشام بشی.

ـ اون‌ها خیلی بد مردن؟

کوروس سرش را تکان داد.

ـ من اونجا نبودم.

نگار باز هم بغض کرده به طرف اتاقش رفت. کوروس دستش را از پشت کشید

ـ دوست داری رویا رو ببینی؟

نگار سرش را به معنا آره تکان داد. کوروس یک دستش را زیر پاهای نگار گذاشت و دست دیگرش را زیر کمرش.

ـ سفت منو بگیر.

نگار با تعجب به اطرافش خیره شد، در مکانی دیگر بودند، امیر او را روی زمین گذاشت و دستش را کشید. با هم به طرف یک دریچه کوچک رفتند. امیر دریچه را کنار زد و انگشتش را به طرف یک نفر کشید.

ـ اوناهاش، رویا، اون داره آموزش می‌بینه که چطور نفسش رو کنترل کنه.

romangram.com | @romangram_com