#بچه_مثبت_پارت_99
- با اون دگوری ها؟
منظورش دوستام بودن.
- مامان نیومده شروع نکن.
اخمی کرد و گفت:
- آتوسا اون جا خودش رو واسه آرشام تیکه پاره کرد، اون وقت توی احمق رفتی زیارت.
- پس خدا رو شکر می کنم که نیومدم، چون حوصله ی اون دوستای مسخرت رو نداشتم، مخصوصا آتوسا.
مامان که انگار خودشم از این بحثای تکراری خسته شده بود، رو به عباس آقا که مشغول جا به جا کردن چمدون ها بود، گفت:
- اون زرشکیه رو بذار تو اتاق ملیسا، مال اونه.
- ممنون مامان؛ اما ...
- من خستم، بعدا باهات صحبت می کنم.
آهی کشیدم و وارد اتاقم شدم. چمدون سوغاتی های مامان اگرچه برام جذاب نبود، اما حداقل می تونست وقتم رو پر کنه.
شبش هم سوغاتی های هر دوشون رو بهشون دادم. بابا که از خریدم خیلی خوشش اومد، مامان هم چیزی بروز نداد، ولی می دونم اگه راضی نبود صد بار می گفت.
***
ماشین رو توی پارکینگ دانشکده پارک کردم و به سمت کلاسم رفتم. تو راه با متین برخورد کردم.
- سلام.
romangram.com | @romangram_com