#بچه_مثبت_پارت_324


"یعنی من کشته مرده عذاب وجدانش بودم!"

- تو رو خدا نمی ری از وجدان درد؟

- واسه چی؟

"عوضی انگار نه انگار جای دستای هیولایش روی صورتم مونده."

- هیچی، شما راحت باش.

- هستم، مگه تو ناراحتی؟

- نه.

- خب ... اِ داشت یادم می رفت، فرشاد اومده نروژ. اسلو زندگی می کنه. واسه جشن یادت باشه خبرش کنم.

- اَه، مار از پونه بدش میاد ...

- ملیسا فرشاد مثل برادرم می مونه، دوست ندارم به چشم دشمن نگاهش کنی.

بحث با آرشام بی فایده بود. بهم ثابت کرده بود نباید توقع غیرتی شدن ازش داشته باشم، برای همین حرفی در مورد این که از نوع نگاه کردن و رفتارای فرشاد خوشم نمیاد نزدم.

- راستی کارای ادامه تحصیلت رو انجام دادم. واسه شروع سال تحصیی باید آماده بشی.

خب خدا رو شکر یه قدم مثبت واسم برداشت. فقط سرم رو تکون دادم.





***






romangram.com | @romangram_com