#بچه_مثبت_پارت_313

- من شوهرتم، و وظیفت بود که ...

وسط حرفش پریدم.

- من هنوز آماده نبودم.

- تو یا منو خر فرض کردی یا خودت رو خیلی زرنگ، من اگه تا یه قرن دیگه هم منتظر می نشستم هنوز همون آش بود و همون کاسه.

- تو مستی.

- ده تا این شیشه ها هم روی من کارساز نیست.

- ولی ...

- الان برمی گردم.

اون رفت و من از ته دل زار زدم. حالا خوب فهمیدم که تو زندگی یه عروسک خیمه شب بازی بیشتر نیستم.

در کلبه زده شد، بی شک آرشام نبود.

صدای مادرجون رو شنیدم.

- ملیسا عزیزم؟

ملحفه رو بیشتر دورم پیچیدم و فقط صدای گریم بلندتر شد. در با شتاب باز شد و مادرجون وارد شد. شوکه به ملحفه ی خونی و بعد به قیافه ی داغون من نگاه کرد. با سرعت به سمتم دوید و گفت:

- خوبی؟ ملیسا تو خوبی؟

آرشام وارد کلبه شد. مانتو و شالم دستش بود.

- مامان شما این جا ...

- رفتم به ملیسا سر بزنم دیدم نیست. اومدم تو باغ دیدم تو داری از کلبه به سمت ساختمون می دوی و بعدم صدای گریه ی ملیسا. آرشام چی کار کردی؟

- نکنه به شما هم باید برای این که با زنم بودم جواب پس بدم؟

- اما دیروز حالش خوب نبود، هیچی هم که نخورده، ضعف هم که داره.

romangram.com | @romangram_com