#بچه_مثبت_پارت_262


- خدا نکنه. خب، من می رم دیگه.

پدر رانندشون که یه جنتلمن چهل ساله ی محربی نامی بود رو صدا کرد و منو باهاش راهی کرد.

تو کل مسیر به متین و دلتنگیم فکر می کردم، کاش حداقل واسه چند لحظه ببینمش. وارد کوچه که شدیم، تموم مسیر چشمم به در خونه ی متین بود، ولی در کماکان بسته بود و نگاه منتظر من بی جواب.

"من این پایین نشستم سرد و بی روح

تو داری می رسی به قله ی کوه

داری هر لحظه از من دور می شی

ازم دل می کنی مجبور می شی

تا مه راهو نپوشونده نگام کن

اگه رو قله سردت شد صدام کن

یه رنگ مــُـرده از رنگین کمونم

من این پایین نمی تونم بمونم

خودم گفتم که تلخه روزگارت

منو بیرون بریز از کوله بارت

دلم می مُـرد و راه بغض و سد کرد

به خاطر خودت دستاتو رد کرد

برو بالاتر از اینی که هستی.

تو بغض هر دوتامونو شکستی

با چشم تر اگه تو مه بشینی


romangram.com | @romangram_com