#بچه_مثبت_پارت_261
- خداحافظ.
- کارام رو دارم سر و سامون می دم که سریع تر بیام پیشت.
چشمام خود به خود بسته شد. تصور بودن آرشام کنارم تنم رو می لرزوند. من برای اولین بار اعتراف کردم ازش می ترسیدم، از کسی که اسمش تو شناسنامم بود می ترسیدم. جالبه، حالا به جز تنفر یه حس دیگه هم به همسرم داشتم، ترس.
پدر و مادر آرشام از تصمیم خیلی خوشحال شدن.
- وای ملیسا جان، خیلی خوشحالم که بالاخره از اون اتاق بیرون اومدی. سلام ما رو هم به الینا جون و آقای احمدی برسون.
- چشم مهگل جون.
- مهگل چیه؟ بهم بگو مامان.
اون قدر تو این چند روز بهم احترام گذاشته بودن و بدون هیچ سر کوفتی باهام رفتار کرده بودن که خود به خود واسم عزیز شده بودن.
لبخند زدم و گفتم:
- چشم مامان.
پدر آرشام با مهربونی گفت:
- می خوای خودم برسونمت؟
- نه پدر، لازم نیست.
مهربون نگاهم کرد و گفت:
- همیشه آرزوی داشتن دختری به زیبایی و مهربونی تو رو داشتم، بالاخره خدا یکی بهم داد.
شیطون نگاهش کردم و گفتم:
- پس بهتره زود با مامان دست به کار بشید و واسه آرشام یه خواهر کوچولو بیارید.
مهگل لب گزید و آقای بهادری هم غش غش خندید، این وسط یه سقلمه ی محکم هم از مهگل نوش جان کرد.
- خدا مرگم بده!
romangram.com | @romangram_com