#بچه_مثبت_پارت_239

غمگین نگاهم کرد. تو نگاهش تردید بود. نگاهش رو از من گرفت و گفت:

- خانوادت چی می گن؟

- تموم ذهنیتم از خونوادم به هم ریخت. همیشه فکر می کردم مامان بابا پول و موقعیت رو به من ترجیح می دن، حداقل در برخورد با آرشام تو قضیه ی خواستگاریش این طوری بود. اما حالا که تو اوج نیاز مالیشونه، بابا گفت نمی خواد من با آرشام ازدواج کنم، حتی به قیمت این که چندین سال زندان باشه. مامان بهم گفت که آرشام یه کثافته. می فهمی بهروز؟ تموم این سالا راجع بهشون اشتباه فکر می کردم. حالا چطوری برم پی خوشبخت شدنم با متین، وقتی بابام تو زندانه و مامانم هر شب یه مشت قرص اعصاب می خوره؟ تو بگو بهروز، الان با این عشقی که متین بهم هدیه داده چی کار کنم؟ بهش قول دادم تا آخر عمرم کنارش باشم، اما ...

گریه مجال حرف زدن رو از من گرفت و بهروز برادرانه در آغوشم کشید و آروم زمزمه کرد:

- هیس، آروم باش. ملیسایی که من می شناختم اون قدر قوی و شیطون بود که هیچ مشکلی واسش غیر قابل حل نبود، تو همون دختری با ...

دیگه نمی تونستم. مگه من چقدر کشش داشتم؟ برای همین پریدم وسط حرفش و با گریه گفتم:

- نه نیستم، من یه دختر عاشق بدبختم که باید دست از عشقش بکشه و با کسی که متنفره باشه. این جوری به نفع همه س. من لایق متین نبودم. آره، همینه، به خاطر بی لیاقتیم خدا ما رو از هم جدا کرد. من نابود می شم.

- بهتره بری خونه و دقیق بهش فکر کنی.

- آره، ممنون که کنارمی.

- همیشه مثل یه برادر روم حساب کن.

- حتما.

به خونه که رسیدم یه راست رفتم تو اتاق مامان، نبود. سریع رفتم خونه ی مامان متین، اون هم نبود.

تنها فکری که به ذهنم رسید زنگ زدن به گوشی مائده بود.

- الو مائده؟

- سلام عزیزم. کجایی؟

- در خونه ی عمتم، نیستش.

- نه، خب ما مامانت رو آوردیم درمونگاه سر خیابون.

- چی شده؟

- نترس، طوری نشده، سرمش تموم شد میاریمش.

romangram.com | @romangram_com