#بچه_مثبت_پارت_233
- احمق می خواسته از آب گل آلود ماهی بگیره.
بی اختیار رو به مامان گفتم:
- مامان توی قضیه ی اون روز و خونه ی آرشام ... خب من ... من نقشه کشیده بودم. یعنی من و آتوسا ...
به هر جون کندنی بود ماجرای ناناز رو واسشون گفتم.
بابا گفت:
- به هر حال اون دختره رو به خونش راه داده بود، پس چیزی از گناهش کم نمیشه.
- چرا نمی فهمید؟ الان قضیه من نیستم، شمایین بابا.
متین به حرف اومد و با اخم گفت:
- خانوم احمدی شما چی می خواین؟
حرفی نزدم، حرفی نداشتم که بزنم وقتی هنوز خودم هم گیج بودم و نمی دونستم که چی می خوام. فقط مطمئن بودم باید ده میلیارد رو به هر طریقی که هست جور کنم.
مامان حالش خوب نبود. بابا زیر بغلش رو گرفت و اون رو به سمت اتاق خواب برد و من و متین تنها شدیم.
متین به چشمام خیره بود، انگار می خواست تموم فکرام رو از چشمام بخونه. بابا به چه زبونی بهش بگم این مخ پوکم خالیه و هیچی توش نیست؟ بلند شدن ناگهانی متین باعث شد که من هم مثل فنر از جا بپرم، جوری که متین خندش گرفت.
با ترس گفتم:
- کجا می ری؟
- خونه، کجا می خوای برم؟
- نمی دونم.
گیجیم رو که دید، با نگرانی گفت:
- ملیسا عزیزم، حالت خوبه؟
- نه متین، خوب نیستم. از یه طرف نمی تونم راحت زندگی خودم رو بکنم و خودخواه باشم در عوض بابای بیچارم بیفته زندان، از طرف دیگه نمی تونم ازت دل بکنم. من ... من واقعا زندگی رو بدون تو نمی خوام.
romangram.com | @romangram_com