#بچه_مثبت_پارت_232
می دونم خودخواهیه که اونا رو هم مثل خودم تو دریای شک و تردید غوطه ور کنم، اما آخرش چی؟ چهار روز بیشتر زمان نداشتیم و با اون کفتارای بدیعی هم خوب می دونستم که دیگه نمیشه ازش مهلت گرفت.
هر سه روی مبل، منتظر نگاهم می کردن.
- چند روز پیش مهلقا اومد این جا، همون روزی که مامان حالش بد شد و بیمارستان رفت. اومد این جا و گفت که ... گفت که آرشام ده میلیارد رو می ده و منم باید بهش زنگ بزنم. درگیر مامان شدم و با توجه به شناختی که از آرشام داشتم بی خیال زنگ زدن شدم، تا این که خودش زنگ زد ...
پیشنهاد اول آرشام رو که گفتم چشمم به رگ برجسته گردن متین افتاد و فریاد بابا که گفت:
- غلط کرد مرتیکه ی عوضی!
مامان هم سرش رو بین دستاش گرفته بود و محکم فشار می داد.
پیشنهاد دوم رو که گفتم، متین عصبی از جاش بلند شد و گفت:
- چی؟
مامان بابا هم اون قدر گیج بودن که متوجه عکس العملش نشدن.
بابا گفت:
- برم زندان و تا آخر عمرم اون جا باشم بهتر از اینه که تو رو بدبخت کنم و تا آخر عمرم زجر بکشم.
نگاهم رو از نگاه متین دزدیدم و گفتم:
- بابا آروم باش.
مامان به زحمت گفت که واسش قرصاش رو بیارم و من هم سریع این کار رو کردم.
قرصاش رو بهش دادم. متین هنوز ایستاده بود و نگاهم می کرد، بابا هم سیگاری از جیبش بیرون کشید.
مامان زمزمه کرد:
- پسره ی کثافت! با چه رویی بعد از اون گند کاریش، دوباره پیشنهاد ازدواج داده؟
بابا گفت:
romangram.com | @romangram_com