#بچه_مثبت_پارت_225

- متین ... متین ... متین.

واقعا چقدر اسمش بهش می اومد! متین همیشه متین و آروم بود و این رو من حتی زمانی که به چشم شرط بندی نگاهش می کردم، فهمیدم.

جواب پیامم رو داد.

- ملیسا خانوم بلا شدی! امیدوارم خوب بخوابی، شب خوش.

جوابش رو ندادم. چی می نوشتم؟ براش منی که انقدر نگران آیندم که حتی خوابم نمی بره.

بلند شدم و لب پنجره رفتم. بابا تو حیاط خیره به آسمون روی زمین نشسته بود. به دود سیگاری که از دهانش خارج می شد خیره شدم و به این فکر کردم که چقدر پدرم داغون شده!

"خدایا چی کار کنم؟"

به چشمای ترسیده ی مامان خیره شدم و در حالی که به زور آب قندی که مامان متین به دستم داده بود رو تو حلقش می ریختم، نالیدم:

- آخه چی شد مامان؟ اونا کی بودن؟

مامان زمزمه کرد:

- طلبکارا.

- کدومشون؟

- گفتن ... گفتن اگه تا آخر اون هفته پول بدیعی رو ندیم یه بلایی سرمون میارن.

- مامان من، حالا اونا یه قپی اومدن، تو چرا ترسیدی؟

- چی می گی ملیسا؟ قیافشون مثل لاتای چاله میدونی بود.

- خیلی خب، مبلغ چک بدیعی چقدره؟

- نصف پول.

- لعنتی.

موبایلم زنگ خورد. با دیدن شماره رنگم پرید، آرشام بود. جلوی مادر متین نمی تونستم و نمی خواستم باهاش صحبت کنم، برای همین به سمت اتاقم رفتم.

romangram.com | @romangram_com