#بچه_مثبت_پارت_213

با شنیدن لفظ خانمم حال خوشی بهم دست داد. دختر بی جنبه ای نبودم؛ اما در رابطه با متین هر حرف و هر رفتارش واسم جذاب بود و کم می آوردم. متین با مائده تلفنی صحبت کرد و بعد گفت:

- بیا بریم طبقه ی پایین.

مائده با لبخند نگاهمون کرد و بعد یواشکی به من گفت:

- فکر نکن زرنگی کردی و منو دک کردی، خودم خواستم تنهاتون بذارم.

-خب الان چی کار کنم؟ تشکر؟ آخه جوجو اگه تو هم نمی خواستی تنهامون بذاری، مگه کوروش کنه ولت می کرد؟

- آره، این رو خوب اومدی.

- هوی مائده، نشد از حالا این وسط موش بدوونی ها.

- وا، چه چشم سفید!

- قربون شما!

سر میز شام اون قدر خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم که حد نداشت. بماند که از اون جایی که متین خان با اخلاق های من آشنا بود، میز رو جوری انتخاب کرده بود که حتی یه سوسک نر هم به میز ما دید نداشت، چه برسه به آدم. اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بود. وقتی به خونه رسیدم مامان کیسه های خرید رو دید و مجبورم کرد بپوشمشون. وقتی منو تو اون مانتو دید گفت:

- وای ملیسا این فوق العاده س!

و سوسن هم طبق معمول اسفند دود کرد و صد بار گفت:

- ماشاا... خانم چشمم کف پاتون.

مامان با خنده گفت:

- چند وقته سلیقت محشر شده.

- اینا سلیقه من نیست، سلیقه ی دوستمه.

- کدوم دوستت؟

- دوست مشترک من و مائده.

- مائده دخترخواهر کتایون؟

romangram.com | @romangram_com