#بچه_مثبت_پارت_212
- خیلی وقته فهمیدم از پس زبونت برنمیام.
- اوم، شاگرد شماییم بانو! شما و برنیومدن از پس کاری؟ محاله!
تا حالا شده احساس کنی خوشبختی تو رگات جریان داره و از لحظه لحظه زندگیت لذت می بری؟ با متین بودن برام غیر قابل توصیف و قشنگ بود، جوری که حاضر بودم تموم دار و ندارم رو بدم و با اون تموم لحظه هام رو سر کنم. حالا که کنارش قدم برمی داشتم و اون با محبت برام حرف می زد می فهمیدم که چقدر تو زندگیم جاش خالی بوده.
- خانم خانما، شما چه خریدایی داری؟
به چشمای مشکی و با محبتش خیره شدم و گفتم:
- نمی دونم.
لبخند زد و دل من با دیدن لبخندش ضعف رفت.
دور زدن مائده و کوروش اصلا کاری نداشت. همین که مائده بلوزی پسندید و وارد مغازه شد، متقابلا کوروشم پشت سرش وارد شد و من رو به متین گفتم:
- بریم مانتو فروشی طبقه بالا.
و اون فقط با باز و بسته کردن چشمای مشکیش حرفم رو تایید کرد. توی خرید هیچ دخالتی نکردم و متین با سلیقه خودش برام مانتوی طلایی رنگ شیک و ساده ای که بلندیش تا زیر زانوهام بود و دقیقا فیت تنم بود رو پسندید و تاکید کرد که به خاطر رنگش فقط برای مهمونیای خونوادگی بپوشم و من هم گفتم:
- چشم سرورم.
یه روسری مشکی با طرح بته جقه طلایی واسم خرید.
- متین جان من غیر شال چیزی سرم نمی کنم.
- اما این روسری خیلی خوشگله.
پوفی کشیدم و حرفی نزدم. کفش رو هم مشکی پاشنه سه سانت با سگک کوچولوی طلایی انتخاب کرد. من هم براش یه پیراهن مشکی رنگ چسبون آستین سه ربع انتخاب کردم و یه کت اسپرت عسلی که چرم روش کار شده بود و خیلی بهش می اومد. حسابی تیغش زده بودم و از این بابت یه کم ناراحت بودم.
- خب بریم سراغ لباس واسه ملیسا خانم.
- باشه برای خرید بعدی، مرسی.
- وظیفم بود خانمم.
romangram.com | @romangram_com