#بچه_مثبت_پارت_197

- نازی به شقایق بگو جاش رو با من عوض کنه، می خوام کنار دیوار بشینم.

حتی وقتی جام رو با شقایق عوض کردم هم سهرابی نگاهم نکرد. خدا رو شکر، انگار آدم شده بود.

تموم طول کلاس روی عکس متین کار کردم و دقیقا وقتی سهرابی گفت "خسته نباشید" اثر هنری من هم تموم شد. سریع گذاشتمش توی کیفم تا دوستای فضولم نبیننش. بهروز اومد جلوی ما. این اولین باری بود که بعد از دیدن نامزد نازنین تو دانشگاه، بهروز موقعی که نازنین پیش ما بود کنارمون می اومد، برای همین هم هممون متعجب شدیم.

بدون نگاه به نازنین، رو به یلدا گفت:

- یلدا جان بریم.

- اوکی، صبر کن ببینم بچه ها هم میان؟

و رو به ما گفت:

- بچه ها بهروز می خواد بره نمایشگاه کتاب، منم باهاش می رم. شما میاین؟

شقایق با ذوق گفت:

- وای یلدایی دوتا کتاب رمان جدید واسم بخر، رمانام ته کشیده. من نمیام، آخه با دخترداییم می خوایم بریم خرید.

من و نازنین هم که تو وادی خرید کتاب و اینا نبودیم.

- بهروز، کوروش میاد؟

- نه بابا، اون که عاشقه انگار. همچین که بهش گفتم، گفت اصلا امروز وقت نداره و دخترخالش رو ناهار دعوت کرده.

اَه، اَه چه غلطا!

- پس ما رفتیم، بای.

حمید هم طبق معمول اومده بود دنبال نازنین و فقط من و شقایق موندیم. متین هم انگار نه انگار که من تو کلاسم، وسایلش رو جمع کرد و رفت.





یعنی هر چی فحش بلد بودم تو دلم به متین دادم که گوشیم تو جیبم لرزید. خود ناکسش بود.

romangram.com | @romangram_com