#بچه_مثبت_پارت_195
با خوندن متن پیامش نیشم تا بنا گوش باز شد.
- خانوم صبح بخیر. صبحونه آماده س.
- سلام. نمی خورم.
مامان با اون موهای بیگودی کرده از آشپزخونه خارج شد و گفت:
- برو بخور تا دوباره فشارت نیفتاده مثل دیشب حالت بد بشه.
- چشم قربان.
بعدم پریدم و لپش رو بوسیدم و گفتم:
- سلام پرنسس زیبا، صبحتون بخیر.
مامان در حالی که ابروهاش از تعجب بالا پریده بود، گفت:
- من سر از کارات دربیارم شاهکار کردم.
- اوه مامانم، من سرم تو کار خودمه کار خاصی هم نکردم.
مامان شونش رو بالا انداخت و سریع رفت تو آشپزخونه.
خوبیش این بود که ساعت ده کلاس داشتم و با این که سه ساعت بیشتر نخوابیده بودم، خیلی سر حال بودم. چندتا لقمه خوردم و به مامان که موشکافانه نگاهم می کرد هم اصلا توجه نکردم.
- خب ممنون، من برم دیگه، ده کلاس دارم.
مامان حرفی نزد و فقط سرش رو تکون داد.
***
romangram.com | @romangram_com