#با_بهار_پارت_87
پرسیدم : اگه بریم بد نیست ؟
گفت : کی به ما اهمیت میده ؟ می ترسی عدم حضور مامهمونی رو خراب کنه ؟
ازاتاق مریم وسایلش رو برداشتیم و ازهمه خداحافظی کردیم و رفتیم . ازهمه به غیر از محمود !
فصل هفتم
دو روز بعدی را مریم پیش من بود . دیگر راستی راستی تصمیم داشتم فکر او را از ذهنم بیرون کنم وسعی میکردم حتی به پنجره نزدیک هم نشوم اما وقتی بالاخره مریم به خانه اش رفت شب موقع خوابیدن بی اختیار به حیاط روبه رو و به اتاق محمود نگاهی انداختم .توی قاب پنجره ایستاده بود برای لحظه ای لرزشی در بدنم احساس کردم ولی به خودم نهیب زدم و گفتم فراموشش کن و به رختخواب رفتم . اما ذهنم پریشان شده و خواب از چشمانم گریخته بود . اگر زیور آنجا بودشاید شعری برایم می خواند . کمی در رختخواب غلت زدم ولی کنجکاوی رهایم نمی کرد . در جایم نشستم و روی زانوهایم نیم خیز شدم تا حیاط روبه رو را ببینم محمود روی تاب در ایوان نشسته بود ولی حرکتی نمی کرد . لحظاتی در تاریکی اتاق ماندم و نگاهش کردم . بعد دوباره به رختخواب برگشتم و خوابیدم مدتی طول کشید تا خوابم برد . خواب مادرم رادیدم که چندان مشخص نبود . ولی در انتها خودم را در کودکی دیدم که پیرمردی دستم را گرفته بود و مرا همراه خود می برد بهش شکل و هیات پدرم در آمد .وقتی بیدار شدم نمی دانم چرا به یاد حرفهای زیور افتادم صبح خوابم را برای مادربزرگ تعریف کردم صلواتی فرستاد و گفت : انشاء الله که خیره اینی که میگی عرقی چینی سیاه بر سر داشته شاید آقا سید بوده شایدم از معصومین بوده که طرف پدرت رو گرفته این نشون میده که جای پدرت در اون دنیا خوبه . خودم دوست داشتم خوابم را به محمود ربط دهم ولی هر طرفش رامیگرفتم به محمود ربطی نداشت . پس فراموشش کرد م .
روزها گاهی با کتاب و گاهی با کامواهایی که خاله افسر برایم خریده بود . سرگرم بودم و برای خودم ژاکت می بافتم از مادربزرگ هم کمک می گرفتم واندازه ها رابرایم کم و زیاد می کرد در ضمن کتابهای درسی سال جدیدرا هم می خواندم هنوز کتاب های علی بود و من نیازی به خرید کتاب نداشتم چهارشنبه شب دیروقت بودکه باز تقه ای به شیشه ی پنجره اتاقم خورد. چون سابقه ی این کار را داشتم حدس زدم مریم است پنجره را باز کردم خودش بودآهسته گفتم : این چه کاریه که یادگرفتی ؟ چرادر نمی زنی ؟ میدونی اگه ...
میان حرفم پرید و گفت : می دونم اگه مادربزرگت دستگیرت کنه با قندشکن می زنه توی کله ات ودرجا میکشدت .ولی تو خیالت راحت باشه اگه اون این کارو بکنه منم با یه گوش کوب می زنم توی سرش و میرم زندان !
گفتم : بازم که داری پرت و پلا میگی !
romangram.com | @romangram_com