#با_بهار_پارت_86
گفتم : نه خونه ما مادربزرگم رفته خونه عمه ام . ما آخر شب میریم اونجا میخوابیم همین روبه روئه اونور کوچه .
گفت : چه خوب ! ولی من نمی تونم بیام راستش صبح زودباید جایی برم امایه شب دیگه که موقعیت جور بود به مریم بگو خبرم کنه . حتما میام تاصبح می شینیم وشعر می خونیم و فال می گیریم .
نفس بلندی کشیدم و سرم را بلند کردم . مریم کنارم روی صندلی نشسته بود گفت : خسته نباشین ! چه خبر ؟ خوش میگذره ؟
لبخندی تحویلش دادم و گفتم : آره خیلی یه دوست خوب دیگه پیداکردم .
مریم فوری گفت : و لابد ما دیگه آخی شدیم نه ؟
دستش را فشردم و گفتم : لوس نشو تو که خواهرمی ولی زیور هم دوست خوبیه !
مریم سرش را به گوشم نزدیک کردو گفت : راستش من خیلی خوابم گرفته یا پاشو بریم یا شب همین جا توی اتاق من بخواب .
romangram.com | @romangram_com