#با_بهار_پارت_74


گفت : خوب همه متوجه شدن که رفتارت دور از آدمیزاد شده ولی هیچ کس علتش رو نمی دونه . توهم که انگار لال مونی گرفتی . هیچ حرفی ازت درز نمی کنه . آقا جونم میگفت برین این بچه رو بیارین اینجا ببینیم چی شده که ترک ما رو کرده و دیگه پاشو اینجا نمیذاره .

گفتم : حتما امروز و فردا یه سر میام تا ببینمشون .

آن روز مریم تا غروب در خانه ی ما ماند . مادربزرگ اوقاتش را با خواندن قرآن و کتاب مفاتیح پر میکرد . خاله افسر تلفنی از مادربزرگ اجازه گرفته بود تا مرا یک هفته نزد خودش ببرد . با اینکه دلم درهوای اینجا و این خانه بود از این دعوت استقبال کردم مریم از اینکه یک هفته از او دور باشم غصه میخورد و نق میزد و از من می خواست قول بدهم که از یک هفته بیشتر نشود . مادربزرگ هم قرار گذاشته بوداین یک هفته را میان سه دخترش تقسیم کند ونزد آن ها بماند . انگار به مرخصی سالیانه می رفتیم . شب مادربزرگ بیشتر از نیم ساعت برایم سخنرانی کرد تا به من سفارش کند که مواظب خودم باشم و بخصوص از نظر پوشش در حضور پسرخاله هایم تاکید زیادی داشت . روز بعد وسایلم را جمع و جور کردم و همراه خاله افسر که با پسر بزرگش آرش به دنبالم آمده بود رفتم . ماندنم در خانه ی خاله افسر دو هفته طول کشید که یک روزش رابه سر مزار مامان رفتیم و سنگش را با گلاب شستشو دادم و قولم را برایش تکرار کردم . ژاکت علی را هم تمام کرده و از باقی مانده ی تخش یک کلاه برای او بافتم که دستور بافتنش را خاله میداد . شب ها پسرهای خاله که می آمدند . خانه رنگ عوض میکرد . آرش نوزده سال داشت ،اتابک هفده سال و آرمان پانزده سال . از نظر خصوصیات اخلاقی من بیشتر به آرمان نزدیک بودم و او اصرار داشت تمام طول تابستان را نزد آن ها بمانم ولی چن مطمئن نبودم مادربزرگ و عمو جلیل این اجازه را بدهند قبول نکردم . غیر از آن چند روزی بیشتر تا رفتن عمو جلیل نمانده بودو می بایست امانتی های علی رابه او میسپردم . خاله افسر هم هدایایی برای علی گرفته بود که به اضافه ی یک نامه به من داد تا به دست عمو جلیل برسانم . بعد از دو هفته به همان طریقی که آمده بودم بازگشتم در کوچه باز هم با دیدن خانه ی تشکری قلبم فشرده شد . انگارهر چه سعی میکردم پاک کردن ذهنم از یاد او محال می نمود . مادر بزرگ در خانه نبود . بی اختیار به طرف پنجره ی اتاقم کشیده شدم و به خانه ی آن ها نگاه کردم . هیچ خبری نبود . در گوشه ی اتاق مادربزرگ چند بسته دیده میشد که به احتمال زیاد مربوط به مسافرت عمو جلیل بود . هنوز غروب نشده بود که مادربزرگ آمد . با دیدن من لبخندی زد دستی روی موهایم کشید و گفت تو این چند روز مریم چند بار اومد سراغت بهتره بری ببینی چی کارت داشت !

تصمیم گرفتم روز بعد این کار را انجام دهم . شب در اتاقم مشغول نوشتن نامه ای برای علی شدم . مادربزرگ شاید به خاطر من کمی دیرتر خوابیده بود ولی حالا صدای ## وپفش شنیده میشد . در اتاقم را بستم تا نور اذیتش نکند . کاغذ را روی زمین گذاشتم و مشغول نوشتن شدم .

علی جان سلام . ارزو می کنم در کمال سلامتی و خوبی باشی . الان که مشغول نوشتن این نامه برای تو هستم چیزی به ساعت یازده شب نماده است من همین امروز بعد از دو هفته که ...

چند ضربه به شیشه ی پنجره اتاقم خورد . اول خیال کردم که اشتباه می کنم . ولی ضربه ها تکرار شد . کی ترسیده بودم . برخاستم و پرده را کنار زدم در نور کمی که از اتاق می تابید چهره ی مریم را تشخیص دادم خیالم راحت شد و پنجره را باز کردم این پنجره همیشه و در تمام طول سال به سفارش مادربزرگ بسته می ماند . حیرت زده گفتم : تویی مریم ؟ چی شده این وقت شب ؟ منو ترسوندی .

گفت : سلام خانم چه عجب تشریف آوردین . رفته بودی سفر قندهار ؟


romangram.com | @romangram_com