#با_بهار_پارت_64
با اين حرفم همه ساكت شدند. سرم را بلند كردم و متوجه نگاه هاي متعجب محمود شدم. ورود احمد رشته كلام راپاره كرد.
هميشه وقتي او مي آمد جو خانه عوض مي شد. محمود تا حدودي ساكت و كم حرف و جدي بود و نقطه ي مقابل او احمد شلوغ و پر چنب و جوش و شيطان و مريم در مرز ميان آن دو قرار داشت. هميشه اولين نفري كه از سر ميز بر مي خاست محمود بود. ولي آن شب اين كار را نكرد. حتي من و مريم هم همان جا مانديم و با هم ظرف هارا شستيم.
محمود و پدرش در مورد موضوعي صحبت مي كردند كه من چيزي از آن نمي فهميدم ولي هرچه بود مربوط به درس و دانشگاه محمود بود.
در ميان حرف هايشان بارها كلمه بورسيه تكرار شد كه من معني آن را نمي دانستم. آن را در ذهنم يادداشت كردم تا بعد از كسي بپرسم. آخر شب با زنگ مادربزرگ به خانه رفتم.
تعطيلات نوروز آن سال در تنهايي و بدون علي برايم سخت گذشت. در پايان تعطيلات دومين نامه ي علي به دستم رسيد و من بار ها آن را بوسيدم و خواندم . نوشته بود :
بهاره جان . خواهر عزيز تر از جانم ، سلام بر تو و سلام بر مادربزرگ عزيزم.
نمي دانم اين نامه چه زماني به دست شما مي رسد و در آن زمان شما در چه حالي هستيد ، ولي دل من برايتان بي نهايت تنگ شده است.
romangram.com | @romangram_com