#با_بهار_پارت_55
نگاهم از روی علی به روی عمو چرخید می خواستم عکس العمل علی را ببینم ولی او هم گیج شده بود
بی انکه بخواهم گفتم ولی من و علی از هم جدا نمی شیم
مادر بزرگ گفت بزار خود علی حرف بزنه نظر خودت چیه علی
علی شانه هایش را بالا انداخت چشمم به دهان او بود می خواستم او هم حرفم را تایید کند و بگوید که حاضر نیست بدون م به جایی برود می خواستم بایستد و بگوید که یا با هم یا هیچ کدام می خواستم به ان ها بگوید که ما غیر از هم هیچ کس را در دنیا نداریم ولی انگار او به انداره ی من به من وابسته نبود از طرفی نام فرانسه اغوا کننده بود با این حال گفت بهاره درست می گه ما می خوایم هر جا هستیم با هم باشیم دوست نداریم از هم جدا شیم
عمو جلیل سرش را به عنواناین که حرف ما را می فهمد چند بار تکان داد و گفت درسته درسته حق با شما هاست ولی ما که نمی خوایم علی را باسه ی همیشه بفرستیم اونجا فقط چند سالی می ره و درس می خونه یه کاره ای می شه و بر می گرده تا اون موقع هم بهره خانم درسش رو خونده و دیپلمش رو گرفته
بغض راه گلویم را بست علی گفت من همین جا درسم رو می خونم اگه دو تا مون می رفتیم یه حرفیولی این جوری ......دوست ندارم بهاره تنها بمونه
گرچه با نگاهم از او تشکر کردم ولی در واقع انتظار بیشتری داشتم . عمو گفت هیچ می دونین که خیلی ها هستن که دوست دارن یه همچین موقعیتی براشون پیش بیاد ؟ باید این موقعیت رو دست کم بگیرین عموت خیلی در مورد شما دو نفر فکر کرده بالاخره قرعه به نام علی افتاد اونم خیلی دوست داشت هردو تون رو با هم ببره ولی بول کنین این کار ساده ای نیست باید زودتر اقدام کنیم تا سن علی غیر قانونی نشه سپس رو به من کرد و گفت تو هم غصه نخور تا چشم به هم بذاری علی برگشته با یه عنوان دهن پر کن تازه خدا رو چه دیدی شاید تونست بعد از چند سال تو رو هم ببره حالا کهبراش همچین موقعیتی پیش اومده نباید ازش این شانس رو بگیریم وا لا به خدا اگه قبول می کرد من مجیدم رو به جای علی می فرستادم ولی خانومش از علی خوشش اومده
ان ها تصمیمشان را گرفته بودند و مخالفت من هیچ تاثیری در برنامه ی علی نداشت مگه این که علی خودش از رفتن امتناع می کرد ولی هر دو خوب می دونستیم مخالفت با این موضوع یعنی دیوانگی همان طور که عمو گفته بود شاید رفتن علی راه را برای من هم باز می کرد و همین باعث می شد اینده ای روشن تر در انتظارمون باشد پس دیگر حرفی نزدم از روز بعد علی و عمو دست به کار گرفتن عکس و گذر نامه شدند بعد از ان ها هم گرفتن ویزا تهیه ی بلیط و خریدن وسایلی که علی می بایست همراه خود ببرد . این کار هایی بود که در حدود دو ماه طول کشید از همان روز اول علی درس و مدرسه را رها کرد ولی تا اخرین روز به مغازه ی حاج نصرت می رفت و کار پادوییش را انجام می داد روز قبل از رفتن علی با اجازه ی مادر بزرگ به خانه ی مریم رفتیم تا از از همه ی ان ها که ما را در هیچ شرایطی تنها نگذاشته بودند خداحافظی کند همه به او سفارش می کردند که مرا فراموش نکند و او به همه سفارش میکرد مرا تنها نگذارند شب هم وضع عجیبی بود چشمانم لحظه ای از اشک ریختن باز نمی ایستاد مادر بزرگ مراسم خداحافظی با علی را در خانه انجام داد و روانه اش کرد وداع من و علی در فرودگاه حتی از صحنه ی خاکسپاری مادرم درد ناک تر بود
romangram.com | @romangram_com