#با_بهار_پارت_147

باز هم با شنیدن این حرف بغض کردم و در همان حال گفتم : ولی گمان می کنم برخورد من طبیعی و عادیه . خوب من ... یعنی شما ... این طوری خیلی ... باز هم زبانم بند آمد و تمام کلمات و جملاتی که برای بیان مقصودم درذهن آماده کرده بودم . فراموشم شد .گریه هم به چشمانم هجوم می آورد نه نباید گریه می کردم .باید قوی و مصمم می ماندم و او را برای رفتن تشویق می کردم . مگر به همین منظور نمی خواستم با او حرف بزنم ؟

باصدای آرام گفت : بهار توتوی قلب منی .

گریه آمده بود وقتی دوباره شروع به حرف زدن کردم به نظرم رسید صدایم درست شبیه میومیوی گربه شده است . گفتم : درسته که دوری از شما حتی از دوری علی هم برام سخت تره ولی شمانباید به این چیزهای توجه کنین هر کاری شروعش سخته .برای ما هم لحظه ی جدایی و حتی تصورش سخت و طاقت فرساست ولی وقتی رفتین طاقت میاریم چهار سال به نظر زیاد میاد یعنی اسمش طولانیه ولی برای ما که هدف داریم سریع میگذره .خیال می کنین اگه اینجا بمونین چی میشه ؟ ما فقط میتونیم گاهی مثل حالا تلفنی با هم حرف بزنیم یا گاهی از پای این پنجره چند لحظه همدیگه رو ببینیم . این کار رو از همون جا هم می تونیم انجام بدیم . مگه نمی تونیم ؟

گفت : منظورت تلفنه ؟

گفتم : میتونیم حرفامون رو توی نامه برای هم بنویسیم . الان یه ساله که علی رفته .فکرش رو بکنین در این یه سال سه برابر من پیشرفت کرده در حالی که من فقط تونستم درسم رو بخونم علی یه زبان یادگرفته کار کرده و خرج خودش رودر آورده درسش رو هم خونده . اشکم را پاک کردم و بینی ام را بالا کشیدم . صدای محمود در گوشی پیچید : پس دیگه چرا گریه میکنی ؟ اگه به حرفایی که میزنی اعتقاد داری نباید این طوری اشک بریزی .

با همان صدایی که به نازکی صدای گربه شده بود گفتم : دست خودم نیست . مکثی کردم وادامه دادم . فقط یه قولی به من بدین . گفت : اول تویه قول به من بده که گریه نکنی!

گفتم : نمیتونم این قول روبدم چون اختیارش دست من نیست .

گفت : پس منم هیچ قولی بهت نمیدم .

romangram.com | @romangram_com