#با_بهار_پارت_136


گفتم : امروزم می گذره. ولی چهارسال دیگه هیچ کی نمی دونه چی پیش میاد . هیچ معلوم نیسن حتی اگه چهار سال دیگه هم شما برگردین همین ادمی باشین که حالا هستین . روزگار و محیط آدما رو عوض میکنه .

گفت : منظورت چیه ؟ چرا این طوری حرف میزنی ؟

کتاب هایم را روی پایم گذاشتم و گفتم : ماشین مالی کیه ؟

گفت : از دوستم قرض گرفتم . جواب سوال منو بده.

شانه هایم را بالا انداختم و گفت : به هیچی اطمینان ندارم . از همه چی می ترسم . از اینکه به شما دلبسته شدم وحشت دارم . از اینکه باشمااین طور دزدکی بیرون اومدم می ترسم . اگه شما بعد از چهار سال همون جا موندین و برنگشتین چی ؟ اگه برگشتین و دیگه منو نشناختین چی ؟

به آرامی گفت : چرا این خیال هارو میکنی اولا که من تعهدخدمت دارمو بایدبرگردم . در ثانی اینایی که میگی عکسش هم ممکنه. یعنی ممکنه من برگردم و تو دیگه منونخوای . ممکنه توی این مدت به کس دیگه ای علاقه مند بشی نباید اجازه بدی این افکار بیاد توی سرت فعلا بهتره از این لحظاتی که با همیم لذت ببریم . فردا رو کی دیده ؟ اصلاشاید هواپیمام سقوط کرد و من هرگز پام به آمریکا نرسیدممکنه ...

در حالی که چشمهایم پر ازاشک شده بود گفتم : دیگه نگین دلم #### می شه .


romangram.com | @romangram_com