#با_بهار_پارت_131

مریم گفت : نه بابا کی با تو بود ؟ منظورش بابای مدرسمونه ؟

گفتم : اما می دونین که من نمی تونم .

مریم گفت : منم که برایم مقدور نیست بیام خوب پس هیچی دیگه برگرد و برو . محمود . برو به کارت برس ؟

محمودکنار ما راه افتاد و درحالی که سه تایی در پیاده رو مسیر هر روز را طی میکردیم گفت : اگه مشکل مادربزرگته یه فکری براش میکنیم .

مریم گفت : نه بابا مشکل اصلیش کشتی هاشه که با محموله ی طلا غرق شده مگه نه بهاره؟

باآرنج به دستش زدم و مریم در حالی که بازویش رابا دست می فشردگفت : چیه ؟ مگه دورغ میگم ؟ اما از شوخی گذشته من دلم نمی خواد اسم مزاحم روم بمونه برای همین شما رو با هم تنها میذارم . دیگه خودتون می دنین . اونقدر تو سر و کله ی هم بزنین تا بالاخره یکی تون پیروز بشه . بعد نتیجه ش رو بهم بگین.

جدی جدی داشت می رفت . بازویش راگرفتم و گفتم : وایسا مریم .

ایستاد و گفت : چیه ؟ نکنه میترسی؟ یاشاید خجالت می کشی میخوای برم برات ...

romangram.com | @romangram_com