#با_بهار_پارت_121

درباره ی گفته اش فکر کردم در واقع کسی که باید این قول رامی داد او بود نه من ولی من نمی توانستم چنین قولی از او بگیرم سکوت ایجاد شده را او شکست و گفت : قول میدی بهار من که منتظرم بمونی ؟

انگار روبه رویم ایستاده و به چشمانم خیره بود بود انگار او را می دیدم که چنگ درموهایش می زند آهسته گفتم : اون بسته ای که به من دادین ...

ساکت ماندم زیرا نمیدانستم چی میخواهم بگویم گفت : بهار دلم می خواد برات یه کاری بکنم یه چیزی بخرم می خوام بدونی چقدر به فکرتم و چقدر برام ارزش داری ولی نمی دونم چی کار باید بکنم .

آهسته گفتم : می دونم .

پرسید : از کجا میدونی ؟ منکه هیچ وقت حرفی در این مورد نزدم .

می خواستم بگویم چون خودم هم همین احساس را دارم ولی تنها گفتم : نمی دونم فقط میفهمم .

گفت : عزیزم حالا از چیزهایی که برات گرفتم خوشت اومد ؟دوستشون داری ؟

گفتم : بله فقط ...

romangram.com | @romangram_com