#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_282
-خیلی ممنون آقای دکتر.
از جام بلند شدم و از اتاق خارج شدم. باید این خبر خوب رو به همه می دادم. اول از همه شماره ی مامان سوشا رو گرفتم که از اون روز که فهمیده بود سوشا این طور شده حالش بد شده بود و بهش استراحت مطلق داده بودند و فقط در روز ساعتی این جا می اومد و تا جون داشت گریه می کرد. صدای گرفته و بی حالش توی گوشی پیچید.
-الو؟
با ذوق گفتم: سلام مادر جان.
همون طور بی حال گفت: سلام دخترم.
با ذوق بیش تری گفتم: مادر جان، خداروشکر سوشا به هوش اومده.
وقتی صدایی ازش نشنیدم؛ دوباره صداش کردم.
-مادر جان؟
با صدایی پر از بغض و گریه گفت: دارم میام.
گوشی رو قطع کردم. از خوش حالی چشم هام هنوز پر از اشک بود. آروم به سمت صندلی های توی سالن رفتم و روی یکی شون نشستم و تا وقتی که مادر و پدر سوشا بیان به رفت و آمد پرستار ها و کار هاشون خیره شدم.
***
مامان سوشا نگاهی به من کرد و با لبخند همراه همسرش وارد اتاق سوشا که دو ساعتی می شد منتقل شده بود، شدند. با لبخند کنار اشکان و سوگل روی صندلی ها نشستم. مامان و بابا هم توی راه بودند و قرار بود همراه خاله و شوهر خاله بیان. همه خیلی خوش حال بودند و خیلی دوست داشتند که وارد اتاق بشند و سوشا رو ببیند. با این که مامان سوشا خیلی اصرار کرد که من اول وارد اتاق بشم اما به بعدا واگذارش کردم. با این که سوشا همسر من بود و دلم پر می زد برای این که کنارش باشم ولی اون ها هم پدر و مادرش هستند و به اندازه ی من دلشون می خواست که ببیننش. نفس عمیقی کشیدم. لبخند یک لحظه از روی لبم گم نمی شد.
romangram.com | @romangram_com