#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_281


-چی شده؟

دکتر گفت: همراهم بیایید.

وارد اتاق دکتر شدیم. روی مبل های رو به روی میز بزرگ دکتر نشستیم. دکتر دست هاش رو روی میز گذاشت و به ما نگاه کرد.

-چی می تونم بگم. حال مریضتون واقعا خوبه. باز می گم همون طور که توی اتاق به پرستار ها گفتم این یه معجزه‌ست.

اشکان با تعجب و خوش حالی نگاهمون کرد.

-به هوش اومده؟!

دکتر سرش رو به معنی آره تکون داد.

-بله، به هوش اومدند. من احتمال می دادم که پس از به هوش اومدنشون دچار فراموشی یا چیزی بشند ولی نه...

نگاهی به من کرد و گفت: اولین چیزی که به زبون آوردن اسم شما بوده خانم.

خنده و گریم قاطی شده بود. دستم رو روی دهنم گذاشتم. دکتر با لبخند ادامه داد: بعد از انجام کار های مربوطه و چک کردن وضعیت و یه سری کار ها، ایشون رو از بخش آی سی یو خارج می کنیم و بعد از این شما می تونید ببینیدش. فعلا به خاطر اثرات دارو ها درکی از اطراف ندارن و بیش تر در عالم بی خبری و بی هوشی به سر می برند.

سری تکون دادم.


romangram.com | @romangram_com