#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_264
-می کشمت...
یقهم رو گرفت و من رو به دیوار کوبوند، خندیدم.
-عاشق سینه چاکشی؟
به مشت حواله ی صورتم کرد.
-می کشمت آشغال.
مشت بعدی رو هم مهمون صورتم کرد. اون قدر محکم و با عصبانیت مشت هاش رو توی صورتم می کوبید که مطمئن بودم صورتم ورم کرده و داغون شده. دست هام رو دور مچ دستش حلقه کردم و از روی یقه ام جداش کردم و به عقب هولش دادم. مشتی به صورتش زدم و تا به خودش بیاد با پام یکی به لاپاش کوبیدم. از درد خم شد. به سمتش رفتم و همون طور که سرش پایین بود زانوم رو بلند کردم و توی چونه اش کوبیدم. خون از توی دهنش بیرون پرید و روی سرامیک های سفید ریخت. دوباره خواستم به سمتش هجوم ببرم که اون مرد گنده ای که همراهش بود با عجله به سمتم اومد و از پشت دست هام رو گرفت. تقلا کردم تا خودم رو از دستش آزاد کنم که محکم تر دست هام رو گرفت و کنار گوشم گفت: دیگه سوپر من بازی بسه.
مرد رو به روم شل و بی حال از روی زمین بلند شد. از دماغش خون می اومد و گونه اش سرخ شده بود. با مشت توی صورتم کوبید. این کار رو اون قدر ادامه داد که گرمی خون رو از بینیم تا روی لب هام و چونه ام احساس کردم. انگار هنوز دلش خنک نشده بود. مشت هاش رو محکم تر و با تموم توانش توی شکمم می کوبید، درد شدیدی توی شکمم احساس کردم و بعد از اون خونی که از لای لب هام بیرون اومد به من این اطمینان رو داد که یه خون ریزی داخلی رو افتادم. سرم پایین افتاد اگه اون مرد گنده من رو نگرفته بود بی شک روی زمین می افتادم. جلوی چشم هام تار شده بود و اون مرد رو دو تا دوتا می دیدم. نگاه بی رمقم دنبال اون مرد بود که داشت دنبال چیزی می گشت. میز چوبی و کوچیک کنار تخت رو برداشت. کمی نگاهش کرد و با لبخند زشت و مسخرهی به سمتم اومد. سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. قصد داشت چیکار کنه؟ تقلا کردم اما بی فایده بود. با خوردن ضربه محکم به سرم فهمیدم که صندلی رو توی سرم کوبید. سرم سوت کشید و روی زمین افتادم.
روی زمین افتاده بودم. چشم هام در حال بسته شدند بودند. چشم های تارم فقط پاهایی رو می دیدند که داشتند حرکت می کردند و در آخر کسی کنار جسم بی جون نگار نشست و اون رو توی بغل گرفت و با سرعت از اون جا بیرون رفتند. خواستم بیدار بمونم، بلند شم، تکون بخورم و برم دنبالشون اما نتونستم و فقط دلم می خواست چشم هام رو ببندم و بستم، بستم و دیگه چیزی نفهمیدم. بستم و به عالم بی خبری فرو رفتم. بستم چشم هام رو و یادم رفت که زنی با شکمی بر آمده و بچه ی توی شکمش منتظر منن تا دوباره خونه برم، بستم و بی خیال تموم عالم شدم، چشم هام رو بستم و...
***
*اشکان*
با کلافگی به سمت سروان برگشتم.
-مطمئنین که می تونیم بگیریمشون؟ ما نیم ساعته این جا ایستادیم اگه برای دوستم اتفاقی بیفته چی؟
romangram.com | @romangram_com