#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_263


-ولم کن سوشا موهام رو کندی. آشغال ولم کن.

محکم با پشت دستم توی دهنش کوبیدم. دوباره و دوباره این کار رو کردم. دهنش پر از خون شده بود. داشت گریه می کرد.

-غلط کردم ولم کن. توروخدا.

کف دست هام رو روی سینه اش کوبیدم که روی زمین افتاد.

-اسم خدا رو به زبون کثیفت نیار.

با لگد به جونش افتادم. محکم به پهلو ها، پاها و شکمش می کوبیدم. جیغ می زد، گریه می کرد. ولی بی فایده بود. من واقعا داشتم از زجر و گریه کردنش لذت می بردم. از لای لب هاش خون بیرون می اومد. کم کم بی حرکت شد و در آخر چشم هاش رو بست. روی زمین زانو زدم. نفس می کشید و نبضش می زد.

از جام بلند شدم که در اتاق با قدرت باز شد و دو تا از اون غول تشن ها وارد اتاق شدند. یکیشون همونی بود که توی حیاط ما رو گرفت و به نظر می اومد که از همه زرنگ تر و قوی تره. نگاهش به نگار افتاد.

-باهاش چیکار کردی آشغال؟

پوزخندی زدم و دست هام و لباس هام رو تکوندم.

-هیچی، همون کاری که با زن و بچه ‌ام کرد.

تند تند و با عصبانیت نفس می کشید. به سمتم هجوم آورد.


romangram.com | @romangram_com