#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_218

از ماشین پیاده شدم اون قدر هول بودم که اصلا نمی دونستم چطور دارم راه می رم. دو بار نزدیک بود با سر زمین بخورم.

نفس نفس زنون جلوی در خونمون ایستادم. محکم و تند تند در رو کوبیدم. مرد بلند قد و درشت اندامی در رو باز کرد و کنار در ایستاد. وارد شدم ده تا مرد که همه درشت اندام بودند و صورت های جدی داشتند گوشه گوشه ی خونه ایستاده بودند. وسط خونه ایستادم و داد زدم: نگار، نگار کدوم گوری هستی؟

نگار از بالای پله ها پیدا شد. با یکی از دست هاش بازوی هانا رو گرفته بود.

-مواظب باش، هانا یه چیزیش بشه خدا شاهده که می کشمت قسم می خورم.

خندید و گفت: جونم عاشق داد زدن و حرص خوردنتم. فقط اول می خوام یه نگاه به پشت سرت بندازی تا ببینی فقط من نیستما که می خوای بکشی.

با گیجی و تعجب به پشت سرم نگاه کردم. با دیدن کسی که توی چهار چوب در ایستاده بود دهنم از تعجب باز موند.

-تو...

با بهت دوباره تکرار کردم: تو!... علیرضا تو دیگه چرا؟

پوزخندی زد و گفت: وقتی عشق آدم رو می دزدی دیگه چه انتظاری داری؟

بعد انگشت اشاره‌ اش رو تکون داد و گفت: اشتباه نکن فقط من نیستم. از جلوی در کنار رفت و مهسا با یه تیپ سرتا پا مشکی وارد خونه شد. اولین حرفی رو که به ذهنم اومد رو به زبون آوردم: لعنتیا سه نفر به دو نفر؟ انصافتون کجاست!

هانا توی بهت بود و فقط به علیرضا نگاه می کرد.

نگار به مهسا اشاره کرد و داد زد: وقتی به یکی می گی ازت خوشم اومده و طرف رو ذوق مرگ می کنی بعد فرداش خواستگاری دوستش می ری می خوای واقعا چی بشه؟ خب معلومه که ازت متنفر می شه و به فکر انتقامه.

romangram.com | @romangram_com