#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_201


-حالا غذات رو بخور‌!

با ذوق گفت: نه می رم آماده شم تا پشیمون نشدی.

بعد با هول و دو از کنارم رد شد و به سمت پله ها رفت.

داد زدم: حالا فعلا زوده.

مثل خودم داد زد و گفت: نه تا آماده می شم وقت رفتن می رسه.

وارد اتاق شد و در رو بست.

یه قاشق پر از برنج توی دهنم گذاشتم.

-این زنا چرا آن قدر عاشق خرید و بیرون رفتنند آخه؟

شونه ای بالا انداختم و با بی خیالی رو به خورشت قرمه سبزیم گفتم: لامصب خیلی خوشمزه‌ی.

***

هانا


romangram.com | @romangram_com