#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_193
«بی ادب»
آب دهنم رو قورت دادم.
- سوشا مامانم زنگ زد و براش شام دعوتمون کرده؛ میریم؟
ربات وار بلند شد و روی تخت نشست. کمی نگاهم کرد و از جاش بلند شد و به سمتم اومد. با هول گفتم: خب اگه دوست نداری می گم نمی آییم مشکلی نیست.
***
سوشا
روی نیمکت قهوه ای رنگ توی بام تهران نشستم. شهر بزرگ زیر پام بود و چراغ های شهر بهم چشمک می زدنند و خونه ها خیلی کوچیک دیده می شدند. دست هام رو از هر طرف روی نیمکت گذاشتم و تکیه ام رو به نیمکت دادم و به آسمون چشم دوختم. ماه بزرگ و نورانی توی آسمون سیاه و تاریک می درخشید. نفس عمیقی کشیدم.
-واقعا من چه مرگمه؟ چرا دارم با این دختر أین کار رو می کنم؟
پوفی کشیدم و خم شدم و سرم رو بین دست هام گرفتم. صدای جیغ بچه ها و صدای حرف زدن زن و مردهایی که از اون جا رد می شدند رو اعصابم بود. با خودم درگیر بودم و به صدای ملتم کار داشتم. گوشیم زنگ خورد با بی حوصلگی از جیب شلوار لیم بیرونش آوردم. اسم نگار داشت روی صفحه گوشی بهم چشمک می زد.
-تو روحت که عین کنه می مونی و ولمون نمی کنی.
دکمه سبز رنگ رو لمس کردم.
romangram.com | @romangram_com