#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_192

-چی گفت؟ تو چرا نتونستی جواب بدی!

چشم هام رو از درد روی هم فشار دادم.

-بخاطر حرف های شما توی شک بودم و حواسم به گوشی نبود‌. فقط حالم رو پرسید و گفت که چرا خونم منم گفتم که سوشا توی شرکت کار داشت.

موهام رو ول کرد و کف دستش رو روی گونه‌ ام گذاشت و آروم آروم به گونه ام ضربه زد.

-آفرین همین طور به دروغ گفتن ادامه بده. خبرچینی و فضولی نداریم خانم چون تیکه پاره کردنت کار آسونیه و خب اون موهای خوشکلت رو خیلی راحت می کنم.

آروم سر تکون دادم. سیگارش رو از جیب شلوار ورزشی بیرون آورد و روی لبش گذاشت. کمی به چشم هام نگاه کرد و بعد از کنارم رد شد و به سمت پله ها رد شد.

جیغ زدم: روانی، سادیسمی.

چیزی نگفت و حتی یک لحظه‌ ام نه ایستاد و وارد اتاقش شد.

اشک هام دوباره سرازیر شدند؛ خدا این دیگه چه مکافاتیه!؟

به آرومی در اتاق رو باز کردم و سرم رو داخل اتاق بردم. سوشا روی تخت دو نفرمون دراز کشیده بود و آرنجش رو روی چشم هاش گذاشته بود. از صبح که رفته بود تا الان که ساعت ۵ بود برنگشته بود. در رو کامل باز کردم و توی چهارچوب در ایستادم.

-سوشا؟

دستش رو برداشت و همون طور که روش به سقف بود گفت: هان؟

romangram.com | @romangram_com