#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_186
بعد از رقص به سمت اتاقی رفتیم تا باهم غذا بخوریم. کلی سر غذا خوردن مسخره بازی در آوردیم این فیلمبردار هم که بی خیال مون نمی شد آخر سر هم سوشا از اتاق بیرون انداختش. به سوشا نگاه کردم که داشت دو لپی غذا می خورد سرم رو نزدیک بردم و گونهش رو بوسیدم با تعجب نگاهم کرد. سرم رو پایین انداختم و آروم گفتم: خیلی دوست دارم.
لقمهش رو قورت داد. کمی نگاهم کرد و گفت: هانا کنارت حس خوبی دارم ولی فعلا از من انتظار گفتن این حرف رو نداشته باش. -از دستم ناراحت نباش.
لبخند زدم. از دستش ناراحت نبودم خب همین که کنارم حس خوبی داشت و مهربون بود. همین که می خندید و خوش حال بود برام کافی بود کم کم با گذشت زمان می تونستم این جمله زیبا رو از دهنش بشنوم و اون موقع خوش حالیم کامل می شد.
بعد کلی بزن و بکوب و رقص و شادی عروسی تموم شد و من همراه سوشا از تالار بیرون اومدیم. سوشا از همه خواسته بود که کسی همراهمون نیاد دختر و پسر ها کلی غر غر کردند و ناراحت شدند. مامان و بابا از مون خداحافظی کردند کلی برامون آرزوی خوشبختی و سلامتی کردند. بابا خیلی به سوشا سفارش کرد که مواظب من باشه و سوشا خیلی قاطع گفت که مثل خودم مواظبشم.
سوشا جلوی خونه خودش پارک کرد و با لبخند به سمتم برگشت.
-خب به خونمون رسیدیم.
لبخندم پرنگ تر شد. خیلی از گفتن کلمه خونمون خوش حال شده بودم تا جایی که دلم می خواست گریه کنم. پیاده شدیم و با هم وارد خونه شدیم. وسط سالن بزرگ ایستاده بودم صدای در باعث شد به سمت سوشا برگردم که پشتش رو تکیه به در داده بود و با لبخند نگاهم می کرد.
***
سوشا
از در فاصله گرفتم و همون طور که دستم به کراواتم بود و داشتم شل می کردم گفتم: خب خانم خوشکله داری به چی فکر می کنی؟
هانا روی مبل نشست.
-من که به چیزی فکر نمی کنم.
romangram.com | @romangram_com