#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_184
جلوی در تالار که نگه داشت مامان و بابا ها و اقوام برای استقبال اومدند. منم که نیشم همهش باز بود. سوشا دستم رو گرفت و از ماشین پیاده شدم و به سمتشون رفتیم مامان برامون اسپند دود کرده بود. لبخند یک لحظه از روی صورتش گم نمی شد بابا هم همین طور یه گوشه ایستاده بود و با لبخند نگاهم می کرد. با همه خوش و بش و به همه خوش آمد گفتیم و بعد روی جایگاه عروس و داماد نشستیم. اون سالن بزرگ پر بود از مهمون های باکلاس و باحال که همشون از اقوام سوشا و دوست هاش بودند. کلی دختر با لباس های گرون قیمت و زیبا، با آرایش های زیاد و کم. پسر های که تیپ رسمی زده بودند و لیوان های گیلاس توی دست هاشون بود و می گفتند و می خندیدند. خونواده ما هم بودند فقط ما خیلی نسبت به اون ها کم تر بودیم. مامان و بابا ها به سمتمون اومدند. مامان من رو تو بغلش گرفت.
-خیلی خوشکل شدی مادر.
گونهش رو بوسیدم که جای رژم روی لپش موند.
-فدات بشم مامانی.
ازم جدا شد که مامان سوشا گونه هام رو بوسید.
-مبارک باشه عزیزم.
لبخندی زدم. چه خوبه که حداقل مامانش أین قدر مهربونه.
-مرسی مادر جان.
بابا پیشونیم رو بوسید و تبریک گفت و پدر سوشا هم که خیلی ساده بهمون تبریک گفت و ازمون دور شد. مطمئنم سوشا به پدرش رفته مثل خودش مغرور و خوشتیپ.
بعد از اون ها کلی از اقوام و دوست های سوشا برای تبریک اومدند. اون قدر ایستاده بودیم که پا برامون نمونده بود. روی صندلی هامون نشستیم که سوشا نگاهم کرد و لبخند زد.
-خیلی خوشکل شدی.
با حرص نگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com