#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_149


-خب دارم آماده می شم دیگه مامان؛ آلان از دانشگاه اومدم.

سری تکون داد و از اتاق بیرون رفت‌.

سشوار رو روشن کردم و موهای کوتاهم رو خشک کردم. از صبح وقتی فهمیده بودم که خواستگار برام میاد هی لبخند روی لب هام بود و آبروم به کل رفته بود. نمی دونم چرا حس می کردم که این خواستگاری همون سورپرایز سوشاست. موهام رو اتو کشیدم و از جلو کج روی صورتم ریختم و یه شال نازک مشکی هم روی سرم انداختم. خط چشم نازکی برای چشم هام کشیدم و کمی ریمل به مژه هام زدم و رژ گلبهیم رو هم به لب هام زدم که صدای زنگ در باعث شد سیخ سر جام وایستم.

-یا خدا اومدن!

با عجله صندل های مشکیم رو پوشیدم و از اتاق خارج شدم و همراه مامان و بابام جلوی در ایستادم تا از مهمون ها استقبال کنیم. نفس عمیقی کشیدم. چقدر استرس داشتم. با وارد شدن شوهر خالم و خاله یک لحظه هنگ کردم. یعنی چی خواستگار امشب... علیرضا؟ باورم نمی شه! وقتی علیرضا رو با اون کت و شلوار مشکی توی چهار چوب در دیدم یه لحظه دنیا جلوی چشم هام تاریک شد؛ وای خدای من نه!...

نگاه من رو که دید دستی به کتش کشید و با بی خیالی شونه ای بالا انداخت.

-چیه چرا اینجوری من رو نگاه می کنی؟ نترس من خواستگاریت نیومدم. به زور مامان اومدیم می خواد ببینه داماد خونه ی خواهرش خوشکله و خوبه اگه نه که قلم پاش رو خورد کنه.

بعد از کنارم گذشت و به سمت هال رفت. لبخند گل و گشادی روی لب هام نشست.

-خداروشکر، یه لحظه ترسیدم.

خواستم در رو ببندم که صدای زنگ در باعث شد هول کنم.

-مامان؟ مامان بیا اومدن.


romangram.com | @romangram_com