#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_148
با تعجب سرم رو تکون دادم.
-چه سوپرایزی؟
ماشین رو روشن کرد و حرکت کرد.
-اگه بگم که دیگه سورپرایز نیست و این که چیزی هم نمی گم پس دیگه سوال نپرس.
بعد یهو انگار چیزی یادش اومد تندی به سمتم برگشت و گفت: اون پسره همونی که باهات اومده بود مهمونی و اون رو دنبالت اومده بود دانشگاه... اون کیه؟
موهام رو از جلوی صورتم کنار زدم.
-اون پسر خالمه. مثل داداشم میمونه.
کمی نگاهم کرد و بعد دوباره نگاهش رو به جلو داد و لبخند زد. ضبط ماشین رو روشن کرد و یه آهنگ شاد گذاشت. مبهوت داشتم نگاهش می کردم نه به ناراحتی و عصبانیت اولش نه به خوش حالی الانش! یعنی چه سورپرایزی برام داره؟
توی خیابون های شلوغ با بیش ترین سرعت رانندگی می کرد و آهنگ شادی هم گذاشته بود. بارون نم نمی روی شیشه های ماشین می بارید. شیشهی ماشین رو پایین کشیدم و سرم رو از پنجره بیرون بردم. بارون خودش رو مهمون صورتم کرد. چشم هام رو بستم و لبخند زدم. آروم زمزمه کردم: کاش این بارون غصه هام رو با خودش بشوره و ببره. توی دلم آرزو کردم که ای کاش سورپرایز سوشا باعث خوشحال شدنم بشه.
با عجله از حموم بیرون اومدم و لباس هایی که روی تخت گذاشته بودم رو پوشیدم. شومیز گلبهی «مدل سریال عاشقانه» که پشت لباس بلندتر بود و جلوی لباس که یه بلوز مشکی زیر چسپیده بود و تا روی سینه بود. آستین هاش بلند و روی مچ با دکمه بسته می شد. خیلی ساده بود ولی خودم عاشقش بودم. شلوار گلبهی هم رو پوشیدم که مامانم وارد اتاق شد.
-تو هنوز آماده نشدی؟
سشوار رو از توی کمد بیرون آوردم و آماده کردم.
romangram.com | @romangram_com